فرش زندگی
88/09/09آشفته،
ازین کران تا آن کران
میان اذهان دیگران
در جستجوی تو ام بانوی من...
و تو نشانی ات گویی همیشه همین جاست:
کمی دورتر از من،
نزدیک تر به غریبه ها،
کنار خاطراتشان حتی...
..
.
اما چه باک از این سایه ها؟!
چه باک
که ما عاشقانه
کلاف دل هامان را باز کرده ایم برای هم،
تا طرحی نو در اندازیم!
طرحی نو با دل هامان:
تار از تو، پود از من...
بیهودگی
88/09/05دقایق و ساعت ها
در پی هم می دوند،
تا شاید
زمانی،
مکانی،
به وصال رسند...
دقایق و ساعت ها
در پی هم می دوند،
و چون بهم می رسند
در یکدیگر محو می شوند!
دقایق و ساعت ها
در پی هم می دوند،
اما چون بهم رسیدند
در چشم به هم زدنی
از هم عبور می کنند...
عبور...
عزیز من!
شما حتی راه رفتن تان شبیه هم نیست!
به کجا چنین شتابان؟!...
(با تشکر ویژه از مهیار)
شعر تو
88/08/28خواستم شعری برایت بسرایم
شفاف، بی پرده، بی ابهام...اما نشد!
این کاغذ باز هم سپید ماند!
تنها نوشتم:
![]()
-پنج-
زحمت سر و ته کردن کاغذ را خودت بکش...
پ.ن: از تمام صدها جمله ای که رژه رفتند چندین ساعت جلوی چشمانم،
همین چند جمله تنها روی کاغذ آمدند!
بعدا اضافه شد:
حساب که میکنم میبینم در این ماه (آبان) هفت پست نوشته ام!
خودش کلی رکورد است!
و من این اتفاق را به راحتی می توانم بگذارم به حساب چیزهایی که دارد تغییر می کنند در زندگی ام!
میگذارم به حساب روند مثبت زندگی و همه ی آن چیزی که داشتنش شاید هی نزدیک و نزدیک تر می شود!
فلسفه
88/08/21این عقل و دل لعنتی، گاه دچار فلسفه های احمقانه می شوند...
خسته که می شوم از این همه وسعت ِ نیستی ات،
این دو به چالش می کشند یکدیگر را...
دو سر طناب فرسوده را می گیرند
و آنقدر می کشند تا یکی شان با سر به زمین بخورد...
عقل سر به سر دل می گذارد گاهی:
-"آخر چرا باید عاشقش باشی؟!!"
و دل به فکر فرو می رود
و فکر می کند و فکر می کند و فکر ...
فکر و خیال و فکر و خیال...
و به یک باره دل می پرسد:
"چرا نباید باشم؟!..."
و عقلی که غافلگیر شده است
فکر می کند و فکر ...
دقیقه ای بعد،
این بار نوبت دل است گویا، تا بپرسد:
"چرا عاشقش شده ای؟!..."
...
..
آن وقت، می ماند نویدی شیدا و تویی ناپیدا...
